کلاس اولی30.6.97 - تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 23:45
[unable to retrieve full-text content]دیشب به مناسبت ورود پسرمون جانانمون رفتیم کافی شاپ البته من خواستم کیک بخرم به همین مناسبت یعنی اولین سال ورود امید زندگیمون به مدرسه ..ولی محمد پیشنهاد داد بریم بیرون که هر چی خواست بخوره واییی چه معجونی یعنی انقدر مغز و موز داشت نتونستیم همه رو بخوریم.شب ساعت ...
اردو11.9.97 - تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 23:45
[unable to retrieve full-text content]ساعت 10.16 شبه .بچه ها خوابیدن و محمد تازه رفته بخوابه .منم کتابم تموم شد دیدم هیچ کاری بهتر از مرور عکسهای گذشته نیست .واقعا از دیدن اونا لذت بردم .از بعضی هاش سریع گذشتم .این واقعیته واقعا وقتی میبینم زمان چقدر سریع داره میگذره اعصابم خورد میشه .با اینکه همه ا...
پیش به سوی اتفاقای خوب 14.2.97 - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 13:52
ساعت 3 صبح روز جمعهxa0 7.2.97من و محمد و رایمند با افسون عزیزمxa0 حرکت کردیم به سمت فرودگاه امام.واقعا با بغض افسون رو از زیر قران رد کردیم.خیلی بهتر که نزاشتیم بقیه اعضای خونوادم بیان تهران والا فیلم هند
30.5.97 - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 13:52
ادریان و رایمند تند تنددارن بزرگ میشن.ادریان سومین دندونش هم لق شده و امادست برای رفتن به کلاس اول.رایمند هم دیگه از شیر گرفتمش پوشک رو هم 2 ماه هست شروع کردم که دیگه تقریبا موفق به شب و روزش شدم.خیلی
کلاس اولی30.6.97 - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 13:52
دیشب به مناسبت ورود پسرمون جانانمون رفتیم کافی شاپxa0 البته من خواستم کیک بخرم به همین مناسبت یعنی اولین سال ورود امید زندگیمون به مدرسه ..ولی محمد پیشنهاد داد بریم بیرون که هر چی خواست بخوره واییی چه م
اردو11.9.97 - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 13:52
ساعت 10.16 شبه .بچه ها خوابیدن و محمد تازه رفته بخوابه .منم کتابم تموم شد دیدم هیچ کاری بهتر از مرور عکسهای گذشته نیست .واقعا از دیدن اونا لذت بردم .از بعضی هاش سریع گذشتم .این واقعیته واقعا وقتی میبی
مامان افسانه (رایمند و ادریان )12.12.96 - تاریخ: 1397/2/9 ساعت: 16:34
[unable to retrieve full-text content]مامانم میگه یکسال بزرگتر شدی باید به همسر جونم بیشتر احترام بزارم.مادر خانم از این بهتر.بله امشب تولذمه با یک عالمه انرژی از خدا سلامتی بیشتر وبیشتر برای خودم و خونوادم میخوام.رایمند شیرین زبون 1.7 ماهشه عین بلبل حرف میزنه مثل داداشش زود حرف زده.یادمه همش از خدا...
مامان افسانه(رایمند ادریان)14.1.97 - تاریخ: 1397/2/9 ساعت: 16:34
[unable to retrieve full-text content]تولد ادریان رو 3 چند روزی زودتر گرفتم و خیلی خوب بود از کیکش و بقیه سفارشام راضی بودم شکر خدا.دیگه پسرم امید به خدا داره میره کلاس اول و با کلی قابلیت هایی که تو وجودشه میخوام یکی یکی بارورشون کنم.سه شنبه سال تحویل شد و بعد مراسم عکس اندازون و شام رفتیم خونه ماد...
۲۲.۶.۹۶ - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:29
میدونم خیلی زود میشینم روی مبل و یک قهوه میخورم و ریلکس میکنم و این روزهای پر از تلاطم جبران میشه.یک خونه نو و شیک اونم با سلیقه خوذمون.با دو تا جوجه طلاییهامون.همه خستگیها وقتی شب ۴ تایی دور همیم و رایمند وادریان با هم بازی میکنند وقهقهه شون خونه رو پر میکنه از بین میره.رایموند کلی زرنگ شده ۲ تادند...
راه رفتن 18.4 96 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:47
عشقولیای مامان بابا - راه رفتن 18.4 96 راه رفتن 18.4 96 اتفاقای روز به روز کودک بسیار دلنشین و شیرین برای پدر و مادره .حالا اون پدر مادر عاشق بچه باشن و اون بچه هم رایموند شیرین باشه وعشقمون پایان یازده ماهگی 18/6/94 اولین قدمش رو دو دفعه در روز برداشت.کلی ذوق زده شدیم.هر چند ایستادن بدون کمکش به مد...
تولد 1 سالگی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:47
عشقولیای مامان بابا - تولد 1 سالگی تولد 1 سالگی انگار همین دیروز بود که وسایلمو جمع کردم با مامانم وxa0 بابامحمد و خاله مرجان اماده رفتن به بیمارستان نیکان شدیم.بغض داشت خفم میکرد از اینکه برای اولین بار ادریان شب کنارم نیست .هنوز مطمین به اسم رایمند نبودم گفتیم اولین انتخابمون الوین باشه هر چند اول...
روزمرگی 23.5.96 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:47
xa0 این روزها سرم خیلی شلوغه فروش خونه ازیک طرف خریدش یه طرف دیگه.این دو کار بزرگ واسه خودشون پروژه ای هستن.اثاث کشی خونه فیروزکوه .امروز صبح رفتم واسه سند خونه بعدشم اومدم خونه و بعد کمی استراحت اماده شدیم با چهار تا مامانا و دوستای کلاس نقاشی ادریان رفتیم لی لی پوت .رایمند جونم پیش بابا محمد موند ...
4ماهگی - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 4:09
عشقولیای مامان بابا - 4ماهگی 4ماهگی رایمند دیگه یاد گرفته وسیله که میاریم جلوی چشمش کلی دست و پا میزنه و دستاشو اروم اروم میاره جلو و وسیله رو با دست نحیفش نگه میداره.خیلی لذت بخشه دیدنش.ادریان با تمام وجود دوستش داره ازش مراقبت میکنه.دیروز تازه خوابوندمش میخواستم سوپ درست کنم به ادریان
24.8 95 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 4:09
هنوز لذت گرمای صورت ماه رایمند عزیزم تو اتاق عمل که یکی از لذت بخش ترین لحظاتم بود تو وجودمه.پنج ماهگیت مبارک عزیز خوشگل من.از دیروز شروع کردم به فرنی رقیق برای رایموندم.دیگه کم کم شش ماه مرخصیم داره تموم میشه و باید برم سرکار.ولی شکر خدا خوشحالم که تصمیمات خوب دارم که بیشتر پیش گلام هستم ودیگه تنها
باغ پرندگان10.10.95 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 4:09
xa0 اخر هفته خوب اینه که کنار خونوادت بری یه جای خوب.ظهر رفتیم باغ پرندگان لویزان خیلی خوب بود ادریان کلی خوش گذشت بهش.رایمند خان هم خیلی خوب بود ساکت و لذت میبرد
6 ماهگی - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 4:09
عشقولیای مامان بابا - 6 ماهگی 6 ماهگی تو این 6 ماه تقریبا 5 ماهشو پیش مامانی بابا جون شمال بودیم که خیلی خیلی خوب بود کلی دور شدن سخت بود.تو این 3 هفته ای که از اونجا اومدیم هم برای ما هم برای اونها خیلی سخت بود تا 2 شنبه خیلی خوشگل سورپرایز شدن.به افسون گفتم و ساعت 9.30 چهار تایی راه ا
روزهای سخت و واکسن شش ماهگی - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 4:09
عشقولیای مامان بابا - روزهای سخت و واکسن شش ماهگی روزهای سخت و واکسن شش ماهگی ادریان دندونش شکسته بود البته خیلی کوچیک فکر کنم در حال شکلات خوردن شده بود .بعد محمد گفت بریم پر کنیم و من گفتم بچم گناه داره باید دهنش باز بمونه درد تحمل کنه.از این احساساته مادری.یکسالی ازش خوب مراقبت کردم
24.11.95 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 4:09
عشقولیای مامان بابا - 24.11.95 xa0 ده دقیقه مونده به یک شب .رایمند و محمد خوابیدن ادریانم میگه تا شما نیای من نمیخوابم بعضی از موضوعات و اتفاقای زیبای زندگی ادم هیچ وقت یادش نمیره ولی خوبه که ثبت شه که همیشه موندگار باشه.روزی که ادریان به دنیا اومد تو بیمارستان در حالیکه واقعا درد داشتم به خ
11 اسفند 7.18 روزگی - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 4:09
عشقولیای مامان بابا - 11 اسفند 7.18 روزگی 11 اسفند 7.18 روزگی خیلی سخته سرما بخوری همش مواظب باشی بچه ها سرما نخورن بعد دایم به بچه ها هم سرویس پیشگیری مثل شلغم و سوپ و ابلیمو عسل و ..... بدی و از همه بدتر هیچکی نباشه به غیر از محمد جونم که از سر کار برمیشگت دیگه سنگ تمو م میزاشت.خلاصه
خاطرات20.1.96 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 4:09
عشقولیای مامان بابا - خاطرات20.1.96 خاطرات20.1.96 روز چهارشنبه سوری پایانxa0 ماهگی رایمند بود محمد گفت یه سر ببریمش بیرون ولی من قبول نکردم اخه واقعا خطرناکه. خلاصه من و محمد ادریان رو نوبتی بردیم بیرون و کلی از اتیش پریدیم یکم ه ترقه خیلی ایمن برای ادریان خریدم که ترکوندیمشون.قبل سال کلی