خرید بک لینک
عشقولیای مامان بابا - 24.11.95
ده دقیقه مونده به یک شب .رایمند و محمد خوابیدن ادریانم میگه تا شما نیای من نمیخوابم بعضی از موضوعات و اتفاقای زیبای زندگی ادم هیچ وقت یادش نمیره ولی خوبه که ثبت شه که همیشه موندگار باشه.روزی که ادریان به دنیا اومد تو بیمارستان در حالیکه واقعا درد داشتم به خانم دکتر گفتم شبیه کدوممونه گفت از هر دو تاتون قشنگتره وقتی شیر میخورد انگار تموم دردام یادم میرفت.رایمند هم چون بی حس بود اون گرمای صورتش رو که تو اتاق عمل حس کردم و هیچ وقت یادم نمیره و فقط میگفتم خدایا شکرت.خیلی زیبا بود انقدر که روزی چند بار یادم میاد و خدا رو شکر میکنم . خدا جونم ممنونتم.حالا بعد 10 سال کار کردن تصمیم گرفتم یه دو سالی بیمه بیکاری بگیرم و وقت بیشتری پیش عشقام باشم فقط هفته ای یه روز میرم تدریس بعدم تو شرکت خودمون میتونم 3 سه چهار ساعتی که میرم فسقلیام رو با خودم ببرم.خیلییییییییییییییییییی خوشحالم .امروز اولین صبحی بود که چشم وا کردیم دیدم ساعت 10.5 و رایمند چون کنار من بود و شیر میخورد دیرتر از قبل بیدار شد ومنم خیلی مشعوفم که کنار عشقام دیگه نگران صبح از خواب پا شدن و مهمتر از همه دوری از بچه هامو ندارم. و محمدم خیلی خوشحاله خدا جون ممنونتم
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

برچسب: نویسنده: ستایش نصیری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 4:09

صفحه بندی